خرید بک لینک
باورت نمی شود چقدر دلم می خواهد صدای خنده ات را بشنومباورت نمی شود چقدر دلم می خواهد ، دوباره برقصیم و من در میان رقص ناگهان ببوسمت موهایت را نوازش کنمو تو روی شانه هایم بنشینی فریاد بزنی فریاد بزنیطاها طاهادلم ذوق کردن های بی مهابای تو را می خواهدگاهی خوشبختی خیلی نزدیکه اما ما نمیفهمیمشما نقشمون رو خیلی بهتر از لالالند بازی کردیمخیلی بهتر از همه عاشق هارقصیدیم خندیدیم و برای هم گل خریدیماما الان کرونا همه رو از ماها گرفته ماههاست تو خونه اممیل به نوشتنم افول کرده میل به رقصیدنمدیشب فکر میکردم یه گلخانه احداث کنمو شروع کنم به یه کاری کردنتا صبح روش فکر کردم، کلی تحقیق کردم، کلی ذوق ولی صبح با خودم گفتم پروژه رو چکار کنممقاله رو چکار کنمهیچ دیگه باز هم ذوقم مردذوق مرگ شدن خیلی بدهبه یه چیزی نگاه میکنی نگاه میکنیلبخند میزنی و میریمهم نیست اون چیز چیهمهم نیست چیا رو از دست می دیمهم اینه تو یه چیزی رو از ته دل دوست داری که دیگه نداریش.

برچسب: نویسنده: مریم زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:52

چند سال پیش هنگامی که رکود اقتصادی بزرگی کل بازار ایران رو گرفته بود، تو یکی از شهرک های صنعتی اطراف تهران، چهاردونگه مشغول کار بودم، تازه کارشناسیم رو تموم کرده بودم و دنبال دیدن و یاد گرفتن بودم. سلسبیل خونه داشتم و هر روز از مترو نواب شروع به حرکت می کردم و بعد دو ساعت خودمو می رسوندم به محل شرکت. روال تکراری و خسته کننده ای بود که تنها شرکت کردن در جلسات نقد ادبی کتاب ها در آخر هفته ها، بهم انگیزه می داد تا به این روال تکراری ادامه بدم، با وسواس خاصی تاریخاشون رو یادداشت می کردم وسعی داشتم تو همشون شرکت کنم. چند ماهی که گذشت عملا تمام سوله های شهرک صنعتی دستگاه های بزرگشون رو خاموش کرده بودند و من که برای تهیه قطعات بینشون رفت و آمد می کردم، همگی ساکت و خاموش شده بودند. نهایتا از اونجا خارج شدم و مدتی رو تو یه رستوران در خیابان سلسبیل مشغول به کار شدم. طبق معمول زیاد کار میکردم و چون تمام کارها رو تنهایی باید انجام میدادم وکارگر دیگه ای وجود نداشت، واقعا نمی رسیدم هم زمان ده تا کار رو با هم انجام بدم، بعضی غذاها یکم طول میکشید حاضر شدنشون برای همین صاحب رستوران همیشه غر می زد و ناراضی بود ولی چون هیچکی حاضر نمیشد که بیاد و تنهایی این همه کار رو انجام بده، درقبال یه حقوق کم، با هم دیگه کنار اومده بودیم. رستوران فضای کوچیکی داشت، و طراحیش به این شکل بود که عمدتا برای بیرون بر درست شده بود، ولی جای خیلی کمی هم برای نشستن و غذا خوردن داشت و سبکش به گونه ای بود که مشتری به همه مراحل آماده سازی غذا میتونست نظارت کنه. مدتی گذشت و بیشتر با محیطی که در اون قرار گرفته بودم آشنا شدم. دو برادری که به صورت شریکی صاحب رستوران بودند، جزو نیروهای امنیتی لباس شخصی بودند. برادر بزرگتر، چند

برچسب: نویسنده: مریم زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:52

صفحه بندی